|
سلام....
هیچ دلیل خاصی برای ساختن این وبلاگ نداشتم. هیچی! همینطوری نشسته بودم پای کامپیوتر و داشتم به اصطلاح "وب گردی" میکردم، دیدم هر کی پیدا شده یه وبلاگ ساخته و هر چی تو دلش بوده رو ریخته تو وبلاگش. با خودم گفتم خب مگه من چمه؟ منم وبلاگ میخوام. رفتم که ثبت نام کنم. Blogfa رو انتخاب کردم. چرا؟ حالا میگم. یکی دو سال پیش یه فوتو وبلاگ توی یکی دیگه از همین سایتهای ارائه دهنده ی خدمات وبلاگی (!) ساختم. خیلی طرفدار داشت. همیشه توی صفحه ی اول گوگل بود.... در روز 700-800 تا بازدید داشت. خیلی بهم پیشنهاد شد که وبلاگتو به سایت تبدیل کن.... ولی نکردم. گفتم ولشون کن بابا. مگه همین وبلاگ بودنش چشه؟ خلاصه اینکه توجه نکردم. 500 تایی عکس و مطلب آپلود کردم.... ولی یه روز! یه روز که خواستم یه سر به وبلاگم بزنم و ببینم چه خبره، نظر جدیدی... حرف تازه ای برای نوشتن یا نه، دیدم اه! وبلاگ خوشکلم مثل همیشه سه سوته پرید بالا ولی خب هییییچ خبری از آمار وبلاگم نبود! 500 تا مطلب داشتم ولی جلوش نوشته بود: 0 مطلب! 0 نظر! 0 بازدید! اینجا هست که واژه ی "زرشک" معنا پیدا میکنه! منم شاکی شدم و طی یک عملیات انتحاری توسط یک ایمیل با توپ و تشر از مدیر اون سایت خواستم که اطلاعات و آمار و ارقام وبلاگمو برگردونه! منتظر جوابش شدم... یک روز. 2 روز. 4 روز. 10 روز .... نه! خبری نشد. به وبلاگ مدیر سر زدم... چشمتون روز بد نبینه. یه سری مطالب نوشته بود، در این مورد که" متاسفانه سرویس ما دچار اختلال گردیده و و اطلاعات بعضی وبلاگ های کابران عزیز تر از جانمان پاک گردیده و عده ی از این عزیزان خوشکل مشکلاتی از قبیل فلان و فلان و فلان دارن، که بزودی، به یاری حق تعالی و کمک مالی معنوی روحی دوستان گلمان مشکلات را حل میکنیمشان!" هیچی دیگه! پشیمون شدم. بازم خدا رو شگر کردم که حد اقل مطالبم پاک نشده. هنوز از این اتفاق مسرت بخش، مسرور بودم که دیدم وبلاگم باز شد و هیچ چیزی بجز صفحه ی خالی اولش پیدا نبود! چند بار دکمه ی رفرش رو زدم. توی دلم چند تا نذر کردم! از باری تعالی کمک خواست که اون مشکلات مذکور برای من پیش نیومده باشه! ولی نه! مثل اینکه اومده بود! وبلاگ خالی شده بود! به پانل مدیریت رفتم... ولی نتونستم هیچ مطلبی بنویسم! آرشیومم پاک شده بود! چند روز صبر کردم، بلکه مشکل رفع بشه، ولی، ولی... زهی خیال باطل! بعد از همون چند روز دیگه حتی نتونستم وارد بخش مدیریت وبلاگ بشم! بعد ها دیدم که این مشکل برای خیلیا پیش اومده. اگه هم بخوام مطالبو برگردونم باید 3-4 روزی بطور مداوم به اینترنت متصل باشم تا بتونم کارو تموم کنم. البته اگه این کارو میکردم شاید وبلاگم بر میگشت ولی خب آخر اون ماه، پدر جانم با مشاهده ی قبض تلفن، رایانمو هم ازم میگرفت! پس از خیرش گذشتیم!!! کجا بودیم؟؟؟؟ آهان.... داشتم میگفتم که تصمیم گرفتم وبلاگ چهارمم رو (یعنی همین وبلاگ) بسازم. حالا چی میخوام اینجا بنویسم؟ از هرچی... هر همه چیز. هر اتفاقی که برام میافته. خودم مینویسم. اینجا یه نویسنده دیگه هم داره.... اسمش رضا هست. پسر خالمه. 2 سال از من کوچیک تره. من چند سالمه؟ من کیم؟ هه هه ! نمیگم. نمیگم تا شب از فضولی خوابتون نبره.... نه! میگم. ولی نه حالا. بعداً مفصلاً بیوگرافیمو مینویسم.... پس تا مطلب بعدی خدانگهدار.......... هادی |
