|
امروزم یکی از اون روزاست... از همون روزایی که دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم. یه نظرم نسبت به دیروز هوا گرمتره. شایدم گرمی اتاقم بخاطر گرمای کامپیوتر مادر مرده هست که از 7 صبح تا حالا روشنه. منم نشستم روبروش و مدام میکوبم تو سر کلیدای کیبوردش. یه جورایی از صداش خوشم میاد. اگه یکم احمقانه فکر کنیم، یعنی احمقانه تر از اینی که الان هست، اگه خودمو جای کیبورد تصور کنم... که پشت سر هم این انگشتای لاغر و دراز تو مخم میکوبه..... اووووه! خیلی وحشتناکه! بیچاره دکمه ی space bar ! از همشون فلک زده تره.... البته هر کی خربزه میخوره پای دردشم میشینه.... بالاخره گنده ترین کلید این کیبورده دیگه!
گفتم حال و حوصله ندارم.. نه... ندارم.... شاید بهترین راه حل این باشه که یه سر از خونه بری بیرون.... ولی خب تو این گرما که نمیشه.... اگه رفتی بیرون بعد از یک ساعت که تو ترافیک موندی و دود خوردی، مثل ..... پشیمون میشی که چرا تو خونتون نموندی.... آخه اومدی بیرون که چی؟ بعد میگن ترافیک زیاد شده.... مطمئنم که 50% آدم هایی که تو خیابون میبینم از بیکاریه که اومدن بیرون. اصلا کاملاً میشه اینجور آدما رو شناخت. اینجور آدما معولا دستاشون تو جیبشونه، یه آدامس نیم کیلویی هم گوشه لپشونه به طرز فجیعی میجونش، به تمام مغازه ها نگاه میکنن، و البته تمم آدم ها، از رو خط عابر پیاده رد نمیشن، مدام به ساعتشو نگاه میکنن تا بفهمن تا حالا چند ساعت از وقت با ارزش تر از طلاونو هدر دادن.... این یه جورش بود. تریپ دوم یه خورده بی کلاس ترن.... سه چهارتایی با هم راه میافتن تو خیابون. کنار هم راه میرن تا عرض خیابونو ببندن و هیشکی نتونه ازشون سبقت بگیره. اگه هم یه وقت یکی بخواد تند تر از اونا راه بره یا بیچاره عجله داشته باشه، بعد از اینکه چند قدم پشت سرشون راه رفت، تصمیم میگیره که از تو خیابون رد بشه. در این موقع هست که امکان اینکه اتفاق های بسیار ناگواری برای این بابا بیافته شدیدا رشد پیدا میکنه.... مثلاً ممکنه آرنجش بخوره به آیینه بغل یکی از ماشینها که دارن رد میشن.... یه اگه طرف یه خانوم باشه، ممکنه بند کیف کولیش به فرمون یه موتور سیکلت گیر کنه. اینجا بازم دو اتفاق ممکنه رخ بده. 1- اگه چیز با ارزشی تو کیف خانوم باشه، کیفو ول نمیکنه، پس احتمالاً ایشون همراه با موتور سیکلت یا مودوئه، یا روی زمین کشیده میشه. حالا کاری نداریم به اینکه موتور سواره چقدر وجدان داره که کیفو به طرف بده یا نه. 2- اگه چیز با ارزشی تو کیفش نباشه، کیف از سر کولش میوفته. مویفته دور فرمون موتور سیکلت و امکان داره موتور سوار نگه داره و کیف خانومو بهش برگردونه. دیگه سعی میکنم به قسمتهای مضحک و دردناک ماجرا نپردازم. مثلاً اینکه شاید طرف همین که پاشو از پیاده رو گذاشت تو خیابون، یه اتوبوس خط واحد ایشونو پهن زمین کنه، یا همون موقع یه راننده ی از خدا بی خبر بطری نوشابشو بخواد پرت کنه توی جوب آب که به سر و کله طرف بخوره، یا یکی در ماشینشو باز کنه و به شکم طرف بکوبه، یا این ماشینهایی که کنار خیابونو میشورن، ایشونو خیس کنن! این آتیشا همش از گور این 3 تا آقای بیکار خیابون گرد بلند میشه ها! البته برای اونایی که میخوان از خونه بزنن بیرون و البته از خوب روزگار بچه مایه دار هم هستن، سیوچ ماشینو بر میدارن، تو خیابونا گشت میزنن در حالی که سیستم تهویه ی مطبوع اتوموبیل مشغول حال دادن با آقا هست..... البته این قسنت آخر مربوط به از ما بهترون میشه..... خب، حالا از این همه چرت و پرت گفتن به کجا میخواستم برسم؟ نتیجه ی اخلاقیش چی بود؟ اینکه : 1- اصلاً سعی نکنید صبح ها دلتون هوای بیرون رفتن رو بکنه 2- اگه کرد، پاتونو رو دلتون بذارید و بعد از ظهر بیرون برید 3- تنها برید 4- اگه یکی از اتفاق های فوق الذکر برای یکی از همشهریان نگون بخت افتاد، سعی کنید نخندید که از قدیم گفتن: چیزیکه عوض داره گله نداره....! باورت نمیشه؟ پس بخند.... بخند.... شاهنامه رو آخر پاییز میشمرن..... آره داداش.... |
