|
چرا این تابستون اینقدر طولانی شده؟
تازه من تا آخر تیر امتحان داشتم! در واقع الان یک ماهه که تعطیلم. اونم چه تعطیلاتی! رویایی! یکی از بدترین تعطیلاتو دارم سپری میکنم.... بد ترین تابستون. همیشه قبل از اینکه تعطیلاتت شروع بشه با خودت میگی که بذار تعطیل بشم..... بذار از دست این امتحانا و کتاب و جزوه که مثل بختک افتادن تو زندگیم راحت بشم، دیگه عمراً اگه یه روز صبح تو خونه بمونم. میرم کوه. میرم ورزش، تفریح، پارک، سینما...... اووووه! چقدر برنامه برای خودت میچینی. بعد همینکه راحت میشی..... روز اول میری چه چرخی تو خیابونا میزنی.... روز دوم و سوم هم همین کارو تکرار میکنی. بعد حس میکنی دیگه خیلی تکراری داره میشه. میگی بریم پارک. اونجا هم که فقط پیر مرد ها میان میشینن دور هم برا هم خالی میبندن. سینما رفتنم که حس و حال خودشو میخواد. در ضمن این فیلم های ایرانی که همشون عین هم تموم میشن. اولش 2 نفر میخوان با هم ازدواج کنن... شایدم چند نفر! بعد آدم بده میاد وسط و کارو خراب میکنه. شایدم باباهه راضی نباشه. معمولاً پسره بچه مایه داره و دختر زیر خط فقر زندگی میکنه. البته گاهی هم برای گریز از تکراری شدن و با اصلاح "خز" شدن داستان، دختره پولداره و پسره بدبخت بیچاره! این دیگه به خلاقیت کارگردان بستگی داره. آره... اینجوریه... اینا تا آخر فیلم برا هم گریه میکنن و حرفای عشقولانه و پروانه ای به هم میزنن. آدم بده هم هی چوب لای چرخ اینا میکنه. خلاصه یک ساعتی با همین داستان مهیج شما رو میپیچونن. آخر فیلم هم آدم بدا همشون یا کشته میشن و دستگیر میشن و یا سرشون به سنگ میخوره و آدم میشن (اینجاش عین فیلم هندی میشه!) و اون دو تا هم به هم میرسن و همه چی به خوبی و خوشی به پایان میرسه.... یه جشن عروسی و یه ترانه رمانتیک..... اینجاست که تازه میفهمی، اه... دیدی! چقدر داستانش شبیه 170 تا فیلم قبلی ایرانی هست که تا حالا دیدی! نه؟ چه تصادفی! اینم از سینما رفتن... از اون به بعده که میبینی سرگرمی نداری.... نمیتونی یه جوری خودتو مشغول کنی.... بعد میگن برو دنبال تفریحات سالم! تفریح سالم کدومه داداش؟! اینجوریه که کم کم دپرس میشی... میشینی تو خونه.... در و دیوارو نگاه میکنی.... دیگه حالت از کامپیوتر و اینترنت و تلوزیون و .. بهم میخوره.... میری سراغ دوستای نا باب... بعد سیگار میکشی.... بعد دودی میشی.... بعد هم معتاد میشی..... بابات از خونه میندازتت بیرون.... میری که کارتن تلوزیون 42 اینچ سونی-وگا پیدا میکنی (البته سراغ کارتن تلویزیون های پلاسما و ال سی دی نرو که توش جات نمیشه) و میری یه گوشه کنار خیابون شبتو صبح میکنی.... زمستون میشه. دیگه درس و دانشگاه تعطیل! یخ میکنی. نون نداری بخوری، میری تکدی گری میکنی، مامورای شهرداری میان جمعت میکنن، میبرنت مرکز باز پروری، بعد از 1 سال حالت خوب میشه و به زندگی بر میگردی، یه دست کت و شلوار شیک میپوشی و با یه دسته گل میری در خونتون. بابات میبینتت.... میگه عزیزم چقدر بزرگ شدی! بیا ماچت کنم.... بابات بهت میگه: من فکر کردم معتاد شدی، نگو رفته بودی فرنگ درس میخوندی! باریکلا! بعد میری خودت یه مرکز باز پروری تو شهرتون میخری و مدیریت میکنی. کم کم تعداد مشتریات زیاد میشن. چونکه خودت هم تجربه داری، کار و بارت خوب میگرده.... وضعت خوب میشه. یه ماشین و یه آپارتمان برا خودت میخری، یه حساب بانکی هم داری که N میلیون تومن پول توش خوابیده. همه تحویلت میگیرن.......... *** چه جالبه ها! نه؟ اصلاً خودمم فکر نمیکردم از امتحانای پایان ترم و تعطیلات تابستون، یهو معتاد بشم و ترک کنم و پولدار بشم! چقدر من ذهن خلاقی دارم! نه؟ قربون خودم برم....! |